تبليغاتX
راز
راز
داستان های مرد جهانگرد
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من

در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز که چه؟
در من این شعله عصیان نیاز،در تو دم سردی پاییز که چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرود آور مهر
با تو اکنون چه فراموشی ها ست
با من اکنون چه نشست ها ست،چه خاموشی ها ست
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من


سایت ایسنا تغیراتی رو در آدرس سرویس هایش ایجاد کرده. به خاطر همین لینک گزارش تصویری های قبلیم در قسمت  پیوند های روزانه وبلاگ قابل استفاده نیست. اگه خواستید ببینیدشون تو گوگل عنوانش رو سرچ کنید.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:43  توسط عرفان  | 

این روز ها معلقم

|+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 22:42  توسط عرفان  | 

میلاد پیامی در قزوین

میلاد پیامی در حال عکاسی از ساختمان های دانشگاه آزاد قزوین

از اتفاق های بسیار خوب هفته گذشته برام بودن در کنار میلاد پیامی عکاس خبرگزاری فارس و روزنامه اعتماد بود. در طول این چند وقتی که عکاسی می کنم هر وقت می خواستم از ورزشی که تا الان عکس نگرفتم عکاسی کنم حتما قبلش عکس های میلاد رو از اون ورزش نگاه می کردم. چون واقعا عکاس ورزشی خوب و صاحب سبکیه.
میلاد برای انجام یک کار سفارشی برای دانشگاه آزاد به قزوین اومده بود و دوستانم توی روابط عمومی دانشگاه که به من خیلی لطف دارند خبرم کردند تا در انجام کار کمکش کنم. توی یک شبی که پیشش بودم سعی کردم درباره عکاسی ورزشی بیشتر بدونم. خیلی برام جالب بود که میلاد مهندسی عمران خونده ولی عکاسی رو به عنوان شغل انتخاب کرده. راستش رو بخوای اولین بار بود که این همه امکاناتم عکاسی رو یکجا می دیدم. کلی چیز یاد گرفتم. فرصتی شد از سبک جدیدی که عکس ورزشی می گیره برام بگه. وقتی درباره شرایط کارم پرسید و عکس هام رو دید فقط یه توصیه برام داشت. اونم اینکه تو  ایسنا نمونم!!

بودن در کنار یک عکاس خوب و  خوش اخلاق دانش و بینشم رو نسبت به عکاسی بسیار بالا برد.
آخرین مجموعه عکس های ورزشیش رو با عنوان Mud Football اینجا می تونید ببینید.

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:22  توسط عرفان  | 

جشنواره سراسری عکس یادگاری دانشجویی

اسامی برگزیدگان دومین جشنواره سراسری عکس یادگاری اعلام شد
هنوز معلوم نیست چندم شدم! تا روز اختتامیه باید صبر کرد.

 

|+| نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 16:50  توسط عرفان  | 

اعتراف

اعتراف می کنم خیلی لذت داره که عکس صفحه اول یه روزنامه سراسری مال خودت باشه...

|+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:46  توسط عرفان  | 

آنا


|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:15  توسط عرفان  | 

جهان از دو چیز پر است : هیدروژن،احمق

۱- جایی از نیچه خوندم که می گفت:
- از جهانگردی که اقوام و قاره های مختلف را دیده بود پرسیدم: چه خصلت مشترکی بین انسان های جهان وجود داشت؟
او بی درنگ جواب داد: میل به تنبلی -
قبل از عید که به سرویس عکس ایسنا زنگ زدم گفتند: هر روز دو نفر کشیشک هستند. حتما عکس بفرستید و با ما در تماس باشید. ولی نمی دونم چرا کسی نه به تلفن جواب می ده و نه گزارشی روی سایت گذاشته میشه. خدا رو شکر که تکلیف من هم روشن شده و دیگه لازم نیست توی باغ های قزوین دنبال شکوفه های بهاری بگردم و دنبال مسافر های نوروزی بیوفتم و از بزرگترین هفت سین کشور عکس بگیرم... کلی کتاب تموم نکرده دارم که بخونم. شاید هم قزوین رو توی این فرصت باقی مونده بیشتر گشتم و واسه دل خودم عکس بگیرم. تنبلی بیداد می کنه.

۲-دو سالی هست که از عمر وبلاگم -راز- می گذره. امسال سال خوب و البته بسیار عجیبی برای وبلاگ بود. دوست دارم قبل از هر صحبتی باز هم از علیرضا خدابخش عزیز تشکر کنم که که باعث شد وبلاگم بیشتر دیده بشه. همیشه سعیم بر این بود که عکس هام توی وبلاگ جهت گیری خاص سیاسی نداشته باشه و به همین خاطر هم خیلی کم توی وبلاگم نوشتم (البته خیلی هم خوب نمی نویسم) محسن راستانی توی جشن سالانه عکس قزوین گفت که "عکاسان پیام آور صلح هستند حتی اگر از جنگ عکس بگیرند". هر چند این ادعاست که بگم دوست دارم من هم این طوری باشم ولی تمام تلاشم  رو می کنم تا شاید این اتفاق در مورد عکس های وبلاگم بیوفته. راز قراره تنها تجربه های بصری من رو به شما نشون بده.
بیشترین بازدید توی سال ۸۶ از پست اجرای حکم شلاقم بود. ۲۰۰۰ تا بازدید در یک روز. اگه به آمار کل وبلاگم نگاهی بکنید متوجه می شید که چه رکوردیه.
از استاد شکری هم معذرت می خوام چون یکی از عکس هایی رو که تو وبلاگم گذاشتم اجازه نداده بودند منتشر کنم. به همین خاطر هم اون پست رو بستم.
داشتن یک وبلاگ برای من حاشیه های بسیار جالبی داشت که آخریش هم پست مربوط به عکس استاندار بود که وقتی گفتند باید عوضش کنی ترجیه دادم به جای تغییر ببندمش. در این جریان تهدید به زندان اوین هم شوخی بسیار با نمکی بود!
و آخر اینکه وبلاگ راز یک وبلاگ خبری نیست که اگر اینجوری بود باید خیلی بیشتر از این توش عکس می گذاشتم... و  مستقل از ایسنا یا جهاد دانشگاهی یا هر مجموعه دیگه ای...
امیدوارم امسال هم بتونم با همین روند به روزش کنم.

۳- حتما  سایت نیوشا توکلی رو ببینید. درباره نیوشا توکلی همین قدر می دونم که برنده جایزه نشنال جئوگرافیک به خاطر مجموعه عکسهایی با عنوان «زنان در محور شرارت» شده.

۴- این اواخر چند نفر از من خواستند که از ایسنا بنویسم و اینکه توش چی می گذره... اما وقتی فکر می کنم نوشتن تنها به حواشی ها دامن می زنه چرا باید این کار رو بکنم! باید قبول کرد که ایسنا قزوین از دوران اوجش فاصله خیلی زیادی گرفته. اما ماهیت یک مجموعه که ساختار دانشجوی داره همینه. گاهی در اوجه و گاهی هم نه. مطمئنا حضور یک سردبیر ثابت و دائم و با تجربه مثل حسین طاهری (البته عین حسین عزیز واقعا کمه) باز ایسنا رو گرم و پر شور می کنه. من هم تا زمانی که عنوان عکاس ایسنا رو یدک می کشم تمام تلاشم رو برای پیشرفتش انجام می دم.

زحمت این عکس رو هم دوست خوبم حمید راغب کشیده

۵- کریسمس امسال که برای عکاسی از مراسم عشای ربانی به کلیسای آشوری - کلدانی قزوین رفته بودیم عکاسی به نام  FABIO PROVERBIO همراه اسقف از تهران اومده بود که قرار بود چند تا پروژه توی ایران انجام بده. فقط نگاتیو کار میکرد و عکاس آزاد بود. در جریان وبگردی های عیدم، دیروز برای اولین بار به سایتش سر زدم و آخرین مجموعه هاش مربوط به ایران رو دیدم که حتما توصیه می کنم ببینید. توی مجموعه I CRISTIANI D'IRAN می تونید عکس الهام یزدی ها (خبرنگار قزوینی) رو توی کلیسا مشاهده کنید!! 

http://fabioproverbio.com/

۶- محسن راستانی از مهمون های ویژه جشن سالانه عکس قزوین بود که درباره عکاسی و مجموعه عکس "خانواده ایرانیش" صحبت کرد... این مرد فوق العاده دلنشین حرف می زنه. نبودید ببینید در ستایش دیدن و عکاسی پرتره چی میگفت. خوشحالم که صحبت هاش رو ضبط کردم. توی این فایل می تونید حرف هاش رو درباره نصیحت های مرتضی ممیز به اون در شروع کارش و نحوه عکاس شدن بشنوید. جالبه.  فایل رو با گوشی سونی اریکسون ضبط کردم که برای گوش دادنش ممکنه به نرم افزار Nokia Multimedia Converter نیاز داشته باشید که از اینجا میتونید دانلودش کنید.

محسن راستانی در جشن سالانه عکس قزوین

۷- چقدر میل به نوشتن دارم !!

۸-توی تعطیلات  هر شب که می خوام بخوابم به این جمله می خندم
جهان از دو چیز پر است : هیدروژن، احمق!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 15:54  توسط عرفان  | 

سلام بهار

 

      آخرین عکسی که امسال واسه دل خودم گرفتم

هر چی فکر کردم برای سال جدید چه کار جالبی توی وبلاگم انجام بدم سلول های خاکستریم جواب نمیدن. چه چیز بهتر از سلام

سلام بهار...

چند روزه هر صبح  وقتی از خواب بیدار می شم شروع می کنم به فکر کردن به روزهای 86 . توی برگ های دفتر خاطراتم، آرشیو عکس هام ... برای من که عاشق تجربه های نوام واقعا سال 86 سال خوبی بود. خیلی جاها رفتم و تجربه های زیادی به دست آوردم . دنیاهای جدید رو دیدم. آدم های جدیدی رو پیدا کردم. الحق که کاوه عزیز توی پستی که برای تولدش نوشته بود آرزوهای قشنگی داشت که هر روز دارم بهشون فکر می کنم...

امیدوارم توی سال جدید منم آدم بشم...
در بخشش مثل ماندلا باشم
...
حسادت و خیانت و بدقولی و بی وفایی و فضولی نکنم...
دوست بدارم و عشق بورزم...
دیگران رو شاد کنم...
بیشتر فکر کنم و بسنجم...
بیشتر ببینم و گوش کنم...
و خلاصه من هم می خوام زندگی کنم...

توی سالی که گذشت روزی نبود که از زندگیم لذت نبرم... از این بابت از خدا ممنونم. این جمله رو هیچ وقت فراموش نمی کنم: هیچ چیز بدتر از بسیار دیر بودن نیست! دوست ندارم برای زندگی کردنم دیر بشه.

توی سال قبل به خیلی ها بد قولی کردم. از همه کسایی که دلشون رو رنجوندم معذرت می خوام ... دوست دارم دیگه این اتفاق نیوفته... لامسب هیچ چیز بد تر از عذاب وجدان نیست.هیچ چیز.

دوست دارم توی اولین پست سال جدیدم از چند نفر تشکر کنم:

محمد خیرخواه  عزیز و دوست داشتنی به خاطر کمک هاش
از حسین طاهری عزیز که عامل بسیاری از پیشرفت هام بود
از ایسنا عزیز که سال سختی رو پشت سر گذاشت
استاد عزیزم مهدی وثوق نیا که همیشه حضورش باعث دلگرمیه
علیرضا خدابخش که باعث افزایش آمار بازدید کننده های بسیاری از وبلاگ ها شد
حمید فروتن مسئول عکس شهرستان های ایسنا تهران که اگه نبود فکر نکنم 298 فریم عکس توی سایت ایسنا کار می شد
دوست های خوبم که توی دلتنگی ها و شادی ها باهام شریک شدند  و عزیزایی که  توی عکاسی، درس و زندگی بهم کمک کردند...

همین

تعطیلات خوبی داشته باشد

|+| نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:8  توسط عرفان  | 

حکایت خداحافظی

یکی از با تجربه ترین و موفق ترین خبرنگار ایسنا قزوین که بعد از حسین طاهری سرپرستی خبرگزاری رو بر عهده داشت دیروز طر مراسمی خداحافظی کرد تا ادامه زندگی ژورنالیستیش رو در ایسنا تهران بگذرونه.

الهام یزدی ها خبرنگار و سرپرست خبرگزاری ایسنا

با الهام یزدیها در دوره فیلمسازی انجمن سینمای جوان آشنا شدم که همین آشنایی باعث شروع عکاسی خبر من در ایسنا بود.از این بابت همیشه ازش ممنونم. طی این دو سال الهام عزیز  تنها فردی بود که پیوسته در خبرگزاری حضور داشت و تلاش زیادی برای بهتر شدن مجموعه انجام داد. خوشحالم که خداحافظیش با ایسنا همراه با موفقیتش در دانشگاه خبر و شروع کارش در ایسنا تهران همراه شد. مجموعه ایسنا به خاطر دانشجویی بودنش همیشه با رفت و آمد خبرنگارهای مختلف همراه بوده و با این وجود به کار خودش ادامه داده ولی الهام یزدیها بخشی از هویت ایسنا فزوین بود. جاش واقعا خالی خواهد بود...

الهام یزدی ها و وسایلش هنگام خداحافظی

حکایت خداحافظی چقدر عجیبه!!

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 16:10  توسط عرفان  | 

ایستگاه 21

جایی خواندم تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند، فاصله اين دو را زندگي كنيم...

|+| نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:21  توسط عرفان  | 

عکس جالب

رفته بودیم به گالری سیحون برای دیدن عکس های افشین شاهرودی. سوژه عکس ها احمد رضا احمدی بود. بیشتر بازدید کنندگان در گوشه ای از گالری جمع شده بودند و عکسی را تماشا می کردند. گفتیم حتما آن عکس از همه جالب تر است. رفتیم دیدیم بالای آن عکس کولر نصب شده و همه آنجا جمع شده اند خنک بشوند!!

از کتاب -حالا حکایت ماست- مرحوم عمران صلاحی

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 2:19  توسط عرفان  | 

برای شایا دوست خوبم

تولدت مبارک

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:44  توسط عرفان  | 

...

 

۱۲ روز نیستم. واسم دعا کنید  امتحاناتم رو خوب بدم. برقرار باشید...

|+| نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 0:15  توسط عرفان  | 

معده درد شب های امتحان

دانشجویان در فصل امتحانات / دانشگاه آزاد قزوین

باز هم فصل امتحانات و واحد های پاس نکرده. تا فکر امتحان رو می کنم معده دردم هم شروع می شه. این ترم تصمیم جدی گرفتم توی این یک ماه به جز درس به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم.خیلی سخته. امروز واقعا بر خلاف میل باطنیم عکس نگرفتم تا با انرژی بیشتر بتونم درس بخونم. بعد از چند روز که رفتم ایسنا  اولین جمله دبیر سرویسمون این بود که اگه دیگه نمیای دوربین رو نبر! به شدت از این جمله ناراحت شدم. من تمام پیشرفت هام رو مدیون خبرگزاری ایسنا و مخصوصا حسین طاهری هستم که زمینه رو مهیا کردند تا بتونم دوربین رو همیشه همراه خودم داشته باشم. واقعا اتفاق بزرگی بود و فکر نمی کردم انقدر موثر باشه. اگه اونها دوربین در اختیارم نمی گذاشتن هیچ وقت نمی تونستم انقدر تجربه عکاسی کسب کنم. اما امروز فهمیدم تفکر ها خیلی با هم فرق داره. توی این چند روز که نبودم عکس گرفتم و فرستادم و اتفاقا عکس هام کار هم شد. به هر حال وقتی برای یه دفتر توی شهرستان کار می کنی خیلی باید تلاشت زیاد باشه تا عکس هات کار بشه. نمی دونم چرا این جمله انقدر من رو بهم ریخت. واقعا بعضی وقت ها دچار تعارض می شم. چند شب فکر و خیال نمی زاره بخوابم. می دونم تا زمانی که اصل و فرعم رو انتخاب نکنم وضع همینه و احتمالا امشب هم مثل شب های قبل با استرس توی رختخوابم وول می خورم... یاد حرف استاد آیین زندگیم افتادم که بهم گفت: همه چیز در این جهان در تعارض قرار داره . این تعارضات رو مدیریت کن!

عکس های پارکینگ ماشین های اوراق که دیگه از کار شدنشون داشتم نا امید می شدم رو اینجا می تونید بیبنید.

معده دردم دباره شروع شده...

|+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:18  توسط عرفان  | 

همه حق دارند

 

پوستر نمایشگاه که سلیقه هیچ  کدوم از بچه ها نبود  یعنی کاملا تحمیلی بود

 

دوشنبه هفته قبل نمایشگاه گروهی عکس من و دو تا از دوستام  توی دانشگاه آزاد قزوین افتتاح شد.

همیشه فکر می کردم برای یه کار فرهنگی نقد بهتره مثبت باشه نه منفی، چرا ما باید چیزی رو که دوست نداریم عمومیت بدیم؟

ولی به خودم می گم ای کاش این کار رو انجام نمی دادیم. هنوز روزی رو که برای گرفتن پول چاپ عکس ها به دفتر فرهنگ رفتیم رو یادم نرفته. مسئول اونجا بهمون گفت اگه پول چاپ رو بدم عکس ها بعدش بدردم نمی خوره. پس نمی دم. (موندم چه عکسی به دردشون می خوره! در حالی که اصلا اجازه عکاسی توی دانشگاه وجود نداره ) آخرش هم عکس ها پیرینت شدند.

از یه طرف دیگه یه سری از دانشجو ها توی گروه هنری هستند که فقط براشون یه چیز مهمه اینکه کاری کنن که بتونن چندر غاز پول بگیرن. کار به هر قیمتی (دیگه خودتون حدس بزنید که وضع پوستر و برگزاری و افتتاحیه چه جوری بوده!)

آخرش هم هر کس فکر می کنه می تون از نمایشگاه به عنوان عملکردش استفاده کنه با یه دوربین و لبی خندان توی افتتاحیه شرکت می کنه.

این نمایشگاه باعث شد یه چیز مهم رو بفهمم. آدم باید کارش رو به بهترین شکل انجام بده ولی اگه دیگران کارش رو ندیدن مهم نیست.

 

نمی دونم شاید همه حق دارند!!

  

       

 

2 نفر دعوایشان می شود، می روند پیش قاضی.

 

اولی ماجرا را تعریف می کند. قاضی می گوید: شما حق دارید.

 

نفر دوم تعریف می کند و قاضی خوب گوش می دهد.

 

قاضی می گوید: شما هم حق دارید.

 

همسر قاضی می گوید اینکه نشد، نمی شود به هر دو طرف حق بدهی، رسمش این نیست.

 

قاضی به زنش می گوید: تو هم حق داری!

 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 22:1  توسط عرفان  | 

زلف بر باد مده

 

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکَني بنيادم

مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

زلف را حلقه مکن تا نکُني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم

رخ برافروز که فارغ کني از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کني آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شيرين منما تا نکني فرهادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که در بند توام آزادم

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:1  توسط عرفان  | 

پاریس فتو

عكس: مهدس وثوق نيا - از وبلاگ گروه عكاسان قزوين

از پنجشنبه ۱۵ نوامبر سال جاری نمایشگاه « پاریس فتو» در شهر پاریس افتتاح شده است. گالری های مختلفی از شهر های نیویورک، لندن، پاریس ، برلین، مادرید و ... در این نمایشگاه حضور دارند. این نمایشگاه که از معتبرترین مراکز فروش عکس در دنیا می باشد و امسال در کنار برنامه خود به عکاسی  ایتالیا  نیز می پردازد. حضور خریداران از سراسر دنیا در این برنامه باعث شده که این نمایشگاه هر سال با شور بیشتری برگزار شود .

عكس: مهدس وثوق نيا -از وبلاگ گروه عكاسان قزوين


امسال مهدی وثوق نیا استاد گرامی بنده هم به پاریس رفته و به صورت روزانه مطالبی درباره پاریس فتو در وبلاگ گروه عكاسان قزوين می نویسه. علاقه مندان عکاسی حتما یه سر بزنن.

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 16:57  توسط عرفان  | 

کودکی گم شده

پست آخر محمد خیرخواه عزيز به قدري جذاب بود كه مجبور شدم  گشتي به دوران كودكي خودم بزنم.  

هیچ وقت دوست ندارم حسرت بخورم!!!

هیچ وقت!!!

 

|+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:37  توسط عرفان  | 

لاكي!!

لاكي

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 16:20  توسط عرفان  | 

پدر رفت !!

حسين طاهري ، سر دبير اسبق خبرگزاري ايسنا دفتر قزوين

حسين طاهري سردبير خبرگزاري ايسنا ـ دفتر قزوين به دلايل شخصي از سمت خود استعفا داد

آخرين دقايق حضور حسين طاهري در ايسنا / عكس: بهنام محمودي

ليوان حسين هنوز پا برجاست !!

فونت حسين !!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:51  توسط عرفان  | 

محمد رهام

محمد رهام و حسین علیجانی

محمد رهام و حسین علیجانی

حسین علیجانی پدر شد!

|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:15  توسط عرفان  | 

زبان تن

 

یادم آخر سال بود...

گفتم اگه تعطیلات بیاد درس می خونم. کتاب های جدیدم رو شروع می کنم. اگه بشه برم عکاسی. به یه فیلم نامه جدید فکر کنم. مجله هام هم موندن. وای می تونم مسافرت برم. نمی شه فیلم های جدید رو از دست داد...

حالا توی تعطیلاتم. اما یه جا نشستم و دارم فکر می کنم. فقط همین... واقعا بعضی شعر های شل سیلور استاین بی نظیره. مثل این.

 

زبان تن:

پاهام گفتند:اهای!بیا بریم رقص

زبانم گفت:بیا چیزی بخوریم

مغزم گفت:چه طوره یک کتابه خوب بخونیم

چشم هام گفتند:بهتره چرتی بزنیم

پاهام گفتند:نه؛بریم قدم بزنیم

پشتم گفت:بریم ماشین سواری

باسنم گفت:تا شما تصمیم می گیرید من می نشینم این گوشه

 

             عکس: گروه آمونت

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 22:4  توسط عرفان  | 

موناليزا

 

موناليزا

من لئوناردو داوينچي هستم

بزرگترين نابغه قرن

در زندگي ام، هرگز فرصت شوخي نداشتم،

من ماشينهاي پرنده را طراحي كردم ،

مجسمه ساختم ، نقاشي كشيدم ،

و خيلي كارهاي ديگر كه شما نمي دانيد...

اما مهم تر از همه اينكه من موناليزا را كشيدم،

با لبخندي كه هيچ كس معني اش را نمي داند، حتي خودم!

مي بينيد كه چطور بعد از مرگم سركارتان گذاشتم

اين هم به تلافي جبران همه شوخيهايي كه هرگز فرصتش نبود!

شل سيلور استاين

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:13  توسط عرفان  | 

کاریکاتور های توکا نیستانی
هنوز هم چیز هایی پیدا می شه که یه روز کسل کننده رو به یه رویای خوب تبدیل کنه.... 

باید خوب گشت....

توکا نیستانی

         توکا نیستانی

  توکا نیستانی

     

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 15:0  توسط عرفان  | 

عکس

سلام. از این به بعد تصمیم دارم عکس هام رو تو وبلاگ بزارم. یه سری رو  برای خبر گزاری ایسنای قزوین گرفتم یه سری رو هم واسه دله خودم. عکس هام رو ببینید و نظر بدین. خوشحال میشم.

سری اول عکس هام ماله تظاهرات روزه قدسه.

 

                           عرفان دادخواه

 

                           عرفان دادخواه

                            

عرفان دادخواه

|+| نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:44  توسط عرفان  | 

My Immortal

خیلی وقت ها این آهنگ گروه Evanescence آرومم کرده. یه جورایی پیچهای ذهنم رو باز می کنه. خوشحالم که داداشم او رو برام ترجمه کرد. اگه تونستید حتما ویدیوکلیپ My Immortal رو ببینید. این کلیپ تویه اسپانیا گرفته شده و یه ذره با نسخه صوتیش تفاوت داره... اگه صدای امیلی (خواننده Evanescence ) بشنوید حتما خوشتون می آد. امید وارم تویه بهشتم یه بار دیگه بتونم این آهنگ رو گوش بدم.

        Evanescence

من از اینجا بودن خیلی خسته ام

در حالیکه بوسیله ی همه ی ترس های بچه گانه ام متوقف شده ام

و اگر تو باید بروی دعا می کنم که فقط بروی

چون حضورت هنوز اینجا باقی خواهد ماند

و هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت

این زخم ها به نظر می رسد که تسکین نخواهند یافت

این درد بسیار واقعی است

زمان زیادی برای از بین بردن آن لازم است

وقتی تو گریه می کردی اشکهایت را پاک می کردم

وقتی تو فریاد می زدی با ترس هایت مبارزه می کردم

و دست هایت را در طول همه این سال ها نگه داشتم

اما تو هنوز همه ی وجود منی

تو اغلب مرا با روشنایی درخشان وجودت مجذوب می کردی

اکنون من به زندگی تو که از خود به جای گذاشتی مقید شده ام

چهره ات به یک باره در رویاهای مطلوب من ماندگار شد

صدایت تمام هوشیاری درونم را از من دور کرد

این زخم ها به نظر می رسد که تسکین نخواهند یافت

این درد بسیار واقعی است

زمان زیادی برای از بین بردن آن لازم است

وقتی تو گریه می کردی اشکهایت را پاک می کردم

وقتی تو فریاد می زدی با ترس هایت مبارزه می کردم

و دست هایت را در طول همه ی این سال ها نگه داشتم

اما تو هنوز همه وجود منی

من خیلی سعی کردم که رفتن تو را به خود بقبولانم

اما به هر حال تو هنوز با منی

و من همیشه تنها می مانم  

 

                                                           امیلی

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 17:58  توسط عرفان  | 

فرار

اره. خیلی وقت ها آدم ها خسته می شن . از زندگی. از کاراشون. از خودشون. ولی یه راه هایی هم برای فرار وجود داره. خوشحالم که بعضی وقت ها می تونم عکاسی کنم...

پس دعا می کنم خسته نشید. هیچ وقت.

نیمه من. عکس:عرفان دادخواه

زندگی رویایی بیش نیست. عکس: عرفان دادخواه

                         عکس: عرفان دادخواه          

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 17:48  توسط عرفان  | 

هی
هي!
جدايي خيلي سخته!
اين و تو نمي فهمي.
اما حد اقل سعي کن درک کني...


|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:40  توسط عرفان  | 

خواهش می کنم.
 

اگر نمی‌توانم همیشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی، زمانی از آن تو باشم

و اگر نمی‌توانم گاهی زمانی از آن تو باشم

بگذار هروقت که تو می‌گویی، کنار تو باشم ...

خواهش می‌کنم بگذار در زندگی تو، دست‌ کم چیزی باشم ...

                                                                                              شل سیلوراستاین

|+| نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 19:29  توسط عرفان  | 

پارو بزن ، پارو بزن

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

به آرامی ، در مسیر رودخانه

شاد و بی خیال

که زندگی رویایی بیش نیست.

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

از میان فاضلاب های سمی

شاد و بی خیال

با لبخند.

 پارو بزن

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

به آرامی ، در مسیر رودخانه

و به مواد شیمیایی 

که آب را به رنگِ سبز در می آورند ، نگاه کن.

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

از میان روغن های ریخته

شاد و بی خیال

] به راستی [ خوش نمی گذرد؟

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

به آرامی ، در مسیر لجن زار

و به ماهی های کوچک

که می میرند و روی آب شناور می شوند ، نگاه کن.

 

پارو می زنیم ، پارو ، پارو ، پارو

شاد و بی خیال ، از میان روغن های ریخته

لاستیک های کهنه ، مفتول های زنگ زده

قوطی های آبجو ، ظرف های کیک

فنجان های پلاستیکی و ورقه های آلومینیومی.

 پارو بزن

 

ما فقط پارو میزنیم ، پارو میزنیم قایقمان را

به آرامی ، از میان پلیدی ها.

و هیچ کس ، هیچ کس ، هیچ کس ، هیچ کس

حتی ذره ای به این موضوع اهمیت نمی دهد.

 

پارو بزن ، پارو بزن قایقت را

به آرامی ، در مسیر رودخانه

شد و بی خیال

گه زندگی رویایی بیش نیست.

   

|+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 14:40  توسط عرفان  | 

از خیلی خوب به خیلی بد

 

خیلی خوب ... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

 

آفتاب ... تبدیل شد به سایه ، به باران

شور و شوق ... تبدیل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقاته جایش را داد به سر دادن ِ سرود های غم انگیز

خیلی زود.

 

با " تا ابد " شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت

و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به " جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر"

خیلی زود.

 

خیلی خوب ... زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود.

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

 

خیلی زود.

 

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 11:40  توسط عرفان  | 

نرودا

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه.                           

                                                          پابلو نرودا

 

       tree

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:58  توسط عرفان  | 

دالایی لاما

وقتی دالایی لاما جایزه صلح نوبل را دریافت کرد. یک خبرنگار از او پرسید :

« حالا بعد از این چه ؟ می خواهید چه کار کنید ؟ »

او لبخندی زد و گفت :

 « انگار هر کاری که ما آدم ها انجام می دهیم ، مثلا خانه یا ماشینی می خریم، دوستی پیدا می کنیم و حتی به جوایز بزرگی نائل می شویم، هرگز برایمان کافی نیست. ما آدم ها همیشه به دنبال بیشتر و بیشتریم ، اما بیشتر ها لزوما بهتر نیستند. من آرزو می کنم که خودم و همه آدم ها هر چه زودتر بفهمند که شادی و رضایتشان را نباید در بیرون از خودشان جست و جو کنند. »

                               دالایی لاما

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 23:36  توسط عرفان  | 

 
business articles